تبليغاتX
☆ °*•.¸*★ ゚ Ho ho chi chiiii ゚★*¸.•*°☆

★★★ [̲̅w̲̅][̲̅e̲̅][̲̅l̲̅][̲̅c̲̅][̲̅o̲̅][̲̅m̲̅][̲̅e̲̅]★★★

 

 




+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 19:12 توسط farima |



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 13:30 توسط farima |
سلام ...

امروز امتحان تاریخ داشتیم 1 دور کامل داخل مدرسه کتاب رو زدم اما ریحانه میگفت 4 دور خونده اما چیزی نفهمیده 

بالاخره یکم واسش توضیح دادم تا فهمید .... امروز با الناز میریم بیرون اول میریم ذرت مکزیکی کوفت کنیم بعد بریم

کافی شاپ قنادی علیپور قهوه کوفت کنیم ...... هه دیگه فک کنم بلال اینبار منو بشناسه ههههههههه ولی میخوام 

ضدحال بزنم بگم نه من فریما نیستم یهو چند مین بعد برگردم بگم یعنی از 2 سال پیش تا الان اینقدر عوض شدم که

نمیشناسی؟ هههه دارم با الناز میحرفم .. به دلایلی ناراحته که نمیگم منم بهش انرژی مثبت دادم ... اهان سر 

امتحان ریحانه تو کاغد جواب سوالای 1.2.9.13.14.15.16 رو ازم میخواست حالا خانم مفیدی هم همش زوم کرده بود

خواستم تو برگه ای که لای تلم قایم کرده بودم براش بنویسم انگار خانم مفیدی فهمید اومد بالا سرم خندید هه 

بعد بهش گفتم سوالایی که شک دارم رو میخوام رو دسمالم بنویسم بعد برم چکشون کنم که گفت نه .. منم گوش

نکردم نوشتم بعد خانم مفیدی بلند گفت بچه ها اصلا فریما باید بازیگر میشد چون خیلی خوب بلده فیلم بازی کنه که

منو ریحانه از خنده زمین رو گاز میزدیم هه داشتم میرفتم برگم رو بدم که دستمالو واسه ریحانه انداختم میز جلوییم

نشسته بود وقتی گرفت حسابی خر کیف شد هه ... بعد برگمو دادم اومدم پاییم که فهمیدم اوه اون برگه که ریحانه 

داده بود انگار افتاده پایین میز 2 کردم رفتم بالا که خانم اکبرپور گفت کجا؟ گفتم کارت ورود به جلسه امتحانمو جا 

گذاشتم گفت باشه ... رفتم 2 کلاس سریع برگه رو گرفتم که ریحانه مرد از خنده .... ههههههههههه 

خو دیگه تا آپ بعدی بای 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 13:13 توسط farima |
سلااااااااااااام ... 

این آپ مخصوص نیوشا جووووووووووووووونم هست ... 

نیوووووووووو عاشقتممممممممممم   :دی 

نیو جونم تو زندگیم تو باحال ترینو بهترینو خوبترین کسی بودی که دیدم و اینکه من فقط یه اجی دارم که اونم تویی 

عسیسم ... راستی شاید عید بیام با هم بریم گورستوووووووووووووووووووووون هههههههههه 

من دلم برات تنگیده 

اینجا همش حوصلم سر میره میخوام تو باشی با هم شب تا صبح زر بزینیم 

دلم میخوااااااااااااااد با هم بریم بیروووووووووووووووون عسیسم 

هه یادته لپات رو میکشیدم بعد داشتی میخوابیدی بعد از ظهر هی کرم میریختم ؟ 

عسیسسسسسسسسسسسسسم شاید عید بیاااااااام عاشقتممممم :دی 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 13:46 توسط farima |
سلام ... 

دوستان ...

مطالبی که من تو وبم مینویسم شاید مخاطب خاص داشته باشه اما بعضی ها بدونن که مخاطب خاص من هیچ 

وقت 

تو این وب نیومده ... پس بعضی دوستان به خودشون نگیرن و فکر کنن خیلی مهم هستن ... 

پس لطفا واقیعت رو قبول کنین و دوستانی که فکر میکنن منظورم با اونا هست سخت در اشتباه هستن و خیالاتی

نشن ....

تا اپ بعدی بای 


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 22:58 توسط farima |
سلام .... 

اعصابم داغونه ... 

دیروز با مامانینا دعوا گرفتم هر چی از دهنم در اومد گفتم جوری که نمیتونم جمعش کنم.... 

بعدش 2 ساعت گریه کردم.... 

بعد از ساعت 4 بعد ار ظهر دیروز خوابیدم تا 10 صبح امروز .... خیلی خوب شد که خوابیدم اینجوری ارومتر شدم ... 

حتی موقع خواب با رویای همیشگی نخوابیدم اصلا حسش نبود .... 

هههههههههههههه شعر اتل متل توتوله رو خوندم واسه خودم با لالایی هههههههههههههههه تا خوابیدم 

امروز ساعت 6 کلاس پیانو دارم.... حسش نیست ...

شنبه امتحان علوم دارم ....

الانم با الناز میحرفم ....

میگه ما اگه شانش داشتیم اسممون رو میزاشتن لوک خوش شانس .... راس میگه ....

من خنثی هستم .. نه شادم ... نه غمگین .... 

الانم حسش نیت بیتر بنویسم ... تا آپ بعدی بای ... 

خوشبخی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده ی امروزم.

خدایا : اگر جهنمت فرداست چرا امروز میسوزم؟!

شریعتی

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 15:11 توسط farima |
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 12:0 توسط farima |

اين قدر مرا از رفتنت نترسان... ماندن كنار من لياقت ميخواست.. نه بهانه...!


ميخواهی بروی برو... بلند ميگويم به درك كه رفتی........


+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 16:3 توسط farima |

کام اول و عمیق از سیگار


طعم قهوه تلخ گوشه دنج کافه


بوی باران نو که می بارید


و دست هایی که روی پیانو می رقصید


فرصت عاشقی کردن بود


جای تو خالی اما ... 




+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 17:41 توسط farima |


من يک آدم كاملاً تازه شده ام

به من گفتند:

"چشمانت را عوض كن،

گوشهايت را عوض كن

قلبت را هم عوض كن"

حالا يک آدم نو هستم

فقط مشكل كوچک اينجاست كه اصلاً نميدانم كه هستم؟!!

 شل سيلوراستاين


+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 14:49 توسط farima |

در شهر من "بکــ ـــارت"...!!

همان کاغذ نُقره اے رنگ داخل پاکت سیـ ـــگار است...!!

پــ ــاره که شود...!!

هرکسے هوس میکند به تو دسـ ــت دِرازی کند...!!

باید برای سوختن و تَمام شدن آماده باشے...!!

و به زودی دور مے اندازنت...!!

حتی...!!

همان کسے که بَسته را خودش بــ ــاز کرده...!


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 19:18 توسط farima |


حوصله ات که سر می رود ؛


با دلـــــــــــــم بازی نکن ،


من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام ....


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 20:50 توسط farima |
سلاااااااام دوستان 

این دفعه میخوام فقط چیزای جالب امروز رو تعریف کنم اول اینکه تو مدرسه بعد زنگ علوم من و مریم و

 ریحانه  تو حیاط بودیم یهو گفتم اقا من میخوام بخش زیست علوم رو تدریس کنم یهو بچه ها رفتن

 هوا هههههههههههه اخه بخش زیست امسال واس من مثل جمع و تفریق هست هههههههههه

 قشنگ همه رو حفظم هههههههه اینقدم خوب تدریس میکنم ههههههه اهان فقط من مطمئنم که

 وقت تدریس جدا از اینکه میدونم بزور جلو خندم رو میگیرم ولی ریحانه و الناز میدونم با حرکاتای چشم

 و ابرو یه چیزای بهم میگن که من میرم هوااااااا هههههههههههههههه مثلا امروز من سریع امتحان زبانو

 دادم اومدم مراقب بودم بعد مائده به الناز گفت ببین میزو تکون نده الناز گوش نکرد حالا مائده هی

 میگه اه نکن دیگه نکن واااااااااای یهو من با صدای بلند خنده از کلاس اومدم بیرون 5مین خندیدم

 ههههههه حالا مریم زنگ تفریح میگه ببین این بخش زیست ازمایش نداره ؟ میگم : نمیدونم ... میگه

 اگه عملی اجرا بشه بچه ها بهتر میفهمناااااااا ... باز منو ریحانه رفتیم هوا هههههههههه کلا منو

 ریحانه یکی از بیشعورترین و منحرف ترین بچه های مدرسه هستیم غیر ممکنه یکی یه جمله بگه از

 توش سوژه  پیدا نکنیم هههههه زنگای ورزش که زیشت تدریس میکنیم هههههههههههههه با اون

 وقتایی که معلما جلسه دارن ما 2 ساعت تو حیاطیم ههههههههههه ....وای اینکه چیزی نیس

 خوانواده طاهره ینا مذهبی هستن بعد اینا رفته بودن فروشگاه رفاه این خر بسته ..... با ادامس

 فلفلی اشتب گرفته بود خواهر کوچیکشم 2 تا توت فرنگیشو برداشته بودددددد یهو میگه اومدم

 گذاشتم تو سبد بابام نیگا کرد نمیتونست حرف بزنه ههههههههههههههههههههه 

اهان ظهر اومدم خونه 2 ساعت بعدش گفتم بابا پول بده میخوام برم مارکل بخرم این رنگش تمومیده

 گفت مگه پول نداری؟ گفتم دارم ولی پسندازه ههههههه گفت باشه یهو بابا هم داشت میرفت بیرون

 گفتم خو مغازه سر راهه بیا با هم بریم گفت باشه رفتیم داخل مغازه تا مارکلا رو گرفتم گفتم بابا جون

 بای بای مثل جت پریدم بیرون یهو بابا اومد میگه وایسا وایسااااااااا ببینم 2 تومن و بده کلاهبردار میگم

 کدوم 2تومن ؟ میگه تازه مارکلا 1800 شدن اگرم با اون 2تومن میگرفتی 200 تومن سود میکردی ههه

 حالا پولو بده ... من : ... :O اااااااااااااااااا چه حساب کتابت خوبه ههههههه گفت : ایییییی فک کردی

 فقط خودت زرنگی کلاهبردار ؟ بالاخره پولو به زور بش دادم ههههه بخاطر 2 تومن کلاهبردارم شدم

 هوووووووووووم هه حالا بعدا بابا اومده خونه واس مامان با اب و تاب تعریف میکنه هههه این کلاهبردار

 فک کرده زرنگه نمیدونه من زرنگترم ... من .. :| . اهان مارکلا رو وایس این میخواستم چون فردا

 امتحان ریاضی دارم بعد تخته وایت برد سایز متوسطم دارم رو اون کار میکنم ایندفعه صفحه به صفحه

 کتابو خوندمو حل کردم واس خودم تدریس میکردم هههههههههه ....

خو دیگه تا اپ بعدی بای دوستان .....

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 20:47 توسط farima |
سلام دوستان 

خیلی از دست الناز ناراحتم خدایییییییییش 

اخه فک کنین از دیروز دارم اصرار میکنم میگم این چند روزه خیلی حوصلم سر اومده بیا بریم بیرون

 دیروز گفت درس اخه اینهمه تعطیل بودیم اد همون روز که ازش یچی میخوام درس داره خو منم برنامه

 ریزی کردم درسامو خوندم امروزم که بهش زنگیدم گفت میخوایم بریم خونه دوست خواهرم من گفتم

 خوب اصلا میخوای نرو بیا با هم بریم بیرون گفت نه خواهر دوست خواهرم شاید ناراحت بشه گفتم

 خو به اونم بگو بیاد 3نفری حال میده که گفت باشه بزار به خواهرم بگم بهت زنگ میزنم یا شایدم

 نمیرم که ما بریم بیرون گفتم باشه هر چی منتظر موندم چرا اخه نمیزنگه منکه بیکار نیستم بعد

 تازشم مامان گفت برو خونه خالینا دخی خاله از تهران اومده همه جمعن گفتم نه میخوام با الناز برم

 بیرون اخه مامانینا با خالینا رفتن گیلان واس 40ام شوهر خالشون بالاخره بعد از یه انتظار طولانی به

 خونشون زنگیدم خواهر بزرگش گفت رفتن بعد زنگیدم به الناز دیدم خونه دوست خواهرشه بهش

 میگم چرا نزنگیدی؟ میگه اخه مامان خواهر دوست خواهرم اجازه نمیده اون با ما بیاد میگم خو تو بیا

 میگه خواهرم میگه نه ... ! بخدا در حال انفجار بودما از اینکه خونه خالینا رو از دست دادم خیلی وقته

 دخی خاله رو ندیده بودم خیلی دوسش دارم .... اه ... خداییشا چند بار الناز حوصلش سر میرفت

 میزنگید با اینکه نیوشاینا اینجا بودن منو نیو میتونستیم با هم بریم بیرون خیلیم کیف کنیم اما با الناز

 میرفتیم مثلا یه بار الناز پالتو میخواست هنو هیچ درسی نخونده بودم اما  باهاش رفتم .... منت

 نمیزارم اما خیلی کفری میشم ... چون اون الان داره اونجا کیف میکنه منو سرکار گذاشت ...الان منم

 میتونستم برم خونه خالینا اما ساعت 6:30 باید داخل اموزشگاه باشم... اه ... حتی رفتم پیانو هم

 تمرین کنم اینقدر کفری بودم اصلا انگار چیزی بلد نبودم هیچکار نکردم .... اگه زودتر میزنگید میگفت

 نمیتونه بیاد حداقل با یکی دیگه از بچه ها میرفتم ... اه ... ماماینا شب میان ...شایانم فردا شب من

 امشب خونه تنهام ....... اه خیلی اعصابم داغوووووووووووووونه .....!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 15:47 توسط farima |

اه لعنتی . . . 

چقدر من بدشانسم .... ای کاش .... 

نوچ اصلا اگه بخوام میتونم .... من اینکارو میکنم .... 

هه هه هه ....

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 17:53 توسط farima |


بیایید در ماه محرم زنجیر نزنیم !

اما زنجیر از پای آزاد مردان و آزاد زنان باز کنیم ...

سینه نزنیم !

اما سینه دردمندی را از غم و آه پاک کنیم ...

اشکی نریزیم !

... اما اشک از چهره مظلومی پاک کنیم ...

آنوقت با افتخار بگوییم : با آزادگان جهان همراهیم . همین ...



+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 20:24 توسط farima |

خدایا ....
اگر من نبودم ...
این همه غم را چه میکردی ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 15:19 توسط farima |
سلام به همه دوستای خوبم

راستش این چند ماه تا الان یه جورایی انگار افسرده شدم همه میگن

مثلا یهو دارم با دوستام حرف میزنم یکی یه شوخی میکنه بدون اینکه دست خودم باشه سرش داد میکشم بدشم انگار تو خلا هستم بعد از چند مین تازه به خودم میام خیلی شرمنده میشم

جدیدا خیلی وحشتناک عصبی میشم با استرس الکی دارم یا شبیه ادمایی هستم که ژر نفرتن اخر همشونم به گریه ختم میشه ..... چرا اینجوری شدم؟

کاش میشد اون چیزی که گذشته واقعا بگذره هر وقت چیزی میشه که ناراحت میشم یاد چیزای تلخ قبلا میافتم و فقط گریه میکنم از همه ادمای تو گذشته متنفر میشم همه لحظه های تلخ تقصیر اونا بود الهی با زجر بمیییییییییرن الهی دلشون بشکنه الهی خیانت ببینن الهی عذاب بکشن اخه چیجوری دلشون می اومد عامل تمام عذاب کشیدنای یه بچه ۵ ساله تا امروز باشن ؟ هنوزم از اون لحظه ها میترسم

اخی  نی نی کوچولو چقدر تنها بود اخی از نزدیک زجر کشیدن عزیزاشو دید از نزدیک دید حا عزیزش چیجوری بد میشه جوری که میره تو کما حالت عصبی بهش دس میده از نزدیک بی احترامی هارو دید از نزدیک دید دیگران چه شادن و خودشو با دیگران مقایسه کرد اخی هر شب قبل خواب گریه میکرد تو مهم ترین لحظه های زندگیش که تازه داشت بزرگ میشد هیچ کس  باهاش نبود اخی همش وقتایی از عزیزتش دور بود فک میکرد بازم داره اتفاقی واسشون میوفته ....خدایا مگه اون کوچولو چه گناهی کرده بود که تا الان هم ولش نمیکنی ها ؟ جواب منو بده عدالت کجاست؟ خوشبختی کو ؟ شادی؟

تازه این ۱ ساعت از روزاش بوود .......

اره خدا جون تنها چیزی که یادت رفت تو دنیا بزاری عدالت بود  .......

خدایا جونه هر کی دوس داری بس کن دیگه نمیتووووووووونم بس کن دیگه میخوای چیو ثابت کنی؟

دیگه میخوام نه تو این دنیا باشم نه اون دنیا ...........  خسته ام خسته میفهمی؟

دیگه از چی بگم ؟ از کشور؟............ نمیدونم

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 18:17 توسط farima |

گفت :از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟

...
نگاهم کرد وگفت که میخواد رئیس جمهور بشه.
... ... دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهوربشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟

جواب داد : به مردم گرسنه وبی خانمان کمک میکنه.

بهش گفتم : نمی تونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی ، می تونی از فردا بیای خونه ی

من و چمن ها رو بزنی ، درخت هارو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی. اونوقت من به تو 50 دلار میدم

 و تو رو میبرم


جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون تا برای غذا و خونه ی جدیدخرج

 کنن.


مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت: چرا همون بچه های فقیررو نمیبری خونه ت تا این کارها رو

 انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟


نگاهی بهش کردم وگفتم به دنیای سیاست خوش اومدی....!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 18:3 توسط farima |
سلام دوستان 

تو مدرسه ما از هر دوره 2تا کلاس هست مثلا از سوما 2 تا کلاس سوم هست اسم کلاس ما انقلاب هست اسم اون کلاسیا اتحاد هست دختر خاله فاطمه یعنی نگین تو اون کلاس هست که چند وقت پیش دفتر علومم رو قرض گرفت گفت سوالا رو بنویسه بهم میده گفتم باشه که امروز رفتم تو کلاسشون گفتم ببخشید نگین اینجا هست یا بیرونه؟ که یهو تارا با هاله با صدای فوق العاده بلند گفتن هووووووووووووو هوووووو برو بیرون برو بیرون هوووووووو و هی رو نرو من بودم داد میکشیدن باید بگم بی تربیت ترین و بی شخصیت ترین افراد مدرسه اینا هستن که منم فقط گفتم خیلی بی شخصیت هستین و اومدم بیرون که الهام اروم بهم گفت نگین دمه بوفه هست تشکر کردم رفتم حالا منو میبینی شبیه یه بمبی بودم که هر لحظه ممکنه منفجر بشه یعنی در حد تیم ملی اعصابم سگی بودا جوری که تند تند تو کلاس یه مسیر رو هی میرفتمو میومدم انگار یه امتحان مهم دارم استرسم دارم اونجوری بودم منم گفتم تا اینا رو نچزونم فریما نیستم که بچه ها هم همه با هم گفتن اره تو خیلی خوب جواب میدی برو حالشونو بگیر هههههههههههههه 

رفتم تو اون کلاس باز بلند گفتم نگین ؟؟؟؟؟؟

که هاله مثله وحشیا داد کشید هووووووو هوووووووو برو بیرون هووووووو و هی داد میکشید شبیه کولی ها هه 

که منم گفتم عزیزم دیگه گفتگوی تمدن ها اومده لطفا اهلی باش که بچه های کلاسشون مردن از خنده که اونم با عصبانیت گفت شماها مثل گوسفندین دیگه ..چرا میاین تو کلاس ما هان بیشعورا؟ 

که منم گفتم ببین من نمیدونم تو واسه کجا هستی ولی بدون اینجا شهر هستش تو هم سعی کن هم رنگ جماعت باشی یکم با شخصیت باشی بد نیستا که بازم بچه های کلاسشون مردن از خنده هاله هم دیگه چیزی نگفت اها تارا هم بیرون بود اگر بود یه چی بدتر بار اون میکردم ههههه بد اومدم داخل کلاس که بچه ها دیگه مردن از خنده ههههههههههههه دلم خنک شد آخیششششششششش 

دختره بیشعور کثافت تا پارسال زبون نداشت سلام بگه حالا امسال عوضیو نمیشه جمعش کرد هه که منم  اومدم ثواب کنم دمشو کوتاه کردم ولی حالا مونده تا حالشو اساسی نگیرم فریما نیستم هه 

اون تارا هم که انگار از دماغ فیل افتاده از پس افاده ای هستا حالا اونجوری که ادعا میکنن فقط کافیه اینا رو بیرون ببینی هههههههههههه مادر مامان بزرگ من تیپش خیلی بهتر از تیپ اینا بود ههههههههه کلا خدایا این اسکول های سوژه های خنده رو از ما نگیر ..... آمین

ولی همین تارایی که از دماغ فیل افتاده بدونه واسه ما پاپکورنی بیش نیست ههههههههههههههه

خو دیگه تا آپ بعدب بای

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 15:45 توسط farima |
سلام به دوستای خوبم 

اول اینکه عید رو بهتون تبریک میگم دوم اینکه شاد باشید

خوب امروز زنگ اول علوم داشتیم که نمیدونم چرا تو کلاس داشت خوابم میبرد هه نمیدونم چرا دلم میخواست رو زمین بشینم ولی اینکارو نکردم چون یه بار که تک زنگ علو با امادگی دفاعی داشتیم اینکارو کردم بد معلم بهم تیکه انداخت منم شبیه شاسکولا متوجه نشدم داره تیکه میندازه دیگه تصور کنین چه سوژه ای واس خنده 4تا مضحک شد هه اها این کلمه مضحک رو الناز تو دهنم انداخت هه

زنگ  هم که املا و نگارش داشتیم که همینجوری چرت و پرت گذشت اها بعدشم مارو واس بازدید علمی بردن بیمارستان به حدی الوده بود فک کنم همه به واکسن احتیاج داریم هه بعد زنگ ریاضی هم که فقط 20 مین ازش مونده بود الکی گذشت زنگ بعدشم تگ زنگ هنر با فوق داشتیم که جدیدا جای فوق که مشاوره میاد با ما میحرفه خانوم الیکایی که ستاد دانشگاه زبان هستن یه خانم 60 ساله اینا فوق العاده جدی جوری که من فک نکنم بدون خنده چیه و اینکه خیلیم امروزیه یعنی مثل دوره قاجار لباس نمیپوشه مثل 20 ساله ها لباس میپوشه بعد این اومد داخل کلاس بعد ار سلام و اینا گفتم میتونم موهامو درس کنم؟ گفت یس اف کورس 

بعد گفت میتونین مانتوتونم در بیارین من ایراد نیمیگیرممنم گفتم جدا؟ گفت یس بعدشم از اون خنده هایی که وقتی ذوق مرگ با خر کیف میشم کردم هه 

بعدشم که اومدم خونه خوابیدم تا ساعت 8 شب که بیدار شدم دیدم برق رفته عموینا هستن خدا رو 10000000000 مرتبه شکر هلیا (دخی عموم 5 ساله) خسته بود گرفت خوابید اخه حوصله نق نق نداشتم بعدشم ساعت 9 رفتن همش هر کی میاد من خوابم هههههههههه 

هیچی دیگه روز فوق العاده مسخره من اینجوری به پایان رسید هه

تا آپ بعدی بای 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 1:19 توسط farima |
شیخ گفت : این نیز بگذرد 

اما " در اين گذر چه بر ما گذشت اي که از ما گذشتي!"

بکوش آنگونه زندگی کنی که "ای کاش " تکه کلام روزهای پیری ات نشود

فاحشه را خدا فاحشه نکرد : آنان که در شهر نان قسمت می کنند ، او را لنگ نان

 گذاشته اند تا هر زمان که لنگ هم آغوشی ماندند ، او را به نانی بخرند!!

فاحشه ای که صادقانه “هوس” می فروشد صد شرف دارد به عشقِ دروغین تو.... 

که ریاکارانه خیانت می کنی!!!

تو زندگی‌ بعضیا هستن که مثل قطار شهر بازی میمونن ، باهاشون خیلی‌ خوش

 میگذره ، اما به هیچ جا نمیرسی

خواب اصحاب کهف یک 

ﺷﻮﺧﯽ ﺳﺖ،ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻫﻢ که

ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ،ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻤﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ

آدم از زندگیش سیر میشه

می خواد از غصه ها دورشه

ولی پاهاش به زنجیره !!!

هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر

 می‌شود

هرگز داشته هایت را به نداشته هایت نفروش,شاید وقتی به نداشته هایت رسیدیحسرت داشته هایی را بکشی که ارزان فروختی.

آنشرلی هم نشدیم که یکی ازمون بپرسه:

آنه! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟

دوستان کپی برداری اکیدا ممنوع حتی با ذکر منبع 

زیرا این بنده کوشا برای جمع آوری این تکست های فوق العاده زیبااااا کلی وقت 

میزارم و حسابی جون میکنم ... پس حداقل برای خودتون احترام قائل باشید و این

کار زشت رو انجام ندید . 

(فریما)

+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 21:13 توسط farima |
سلاااااااااااام دوستان 

اینبار میخوام انشام که در مورد یک روز بارانی هست رو براتون بنویسم هنوز تو کلاس نوبتم نشده بخونم .......... هه . خدایی خودمم زیاد با این انشام حال نمیکنم چون یه جلسه نبودم بد وا3 اینکه منفی نزاره سر 4 دقیقه بخدا این انشاء رو نوشتم وا3 همین میخوام نظر شما رو بدونم ببینم اصلا قابل خوندن هست یا نه ولی من کلا انشاء نویسیم خیلی خوبه ههه . اما این یکیو نمیدونم........

                               یک روز بارانی 

به کنار پنجره میروم ....... آه باران میبارد... انگار با خودش بدی هارا میشوید همه جارا مانند آیینه شفاف میکند و ای کاش میتوانست بدی قلب هارا هم بشوید. آسمان قلبم ابری میشود!! اما چرا باران نمیبارد؟ آه یادم رفت ... آری کویر همیشه در آرزوی باران هست اما همیشه آرزو به دل میماند . خدایا مگر کویر قلب من چه گناهی کرده؟نسیم خنکی از طبیعت افسونکار بسوی اتاقم هجوم میاورد و مرا در بر میگیرد ....... ولی ...... ولی سوختن همیشه با آتش نیست و درون من مانند گدازه های خورشید داغ داغ هست ......... هیچ سرمایی ر احساس نمیکنم !! ولی خیلی وقت هست که دیگر چیزی جز آتش درونم شعله ور نیست و چرا باران نمیبارد؟ میرومتا زیر باران قدم بزنم تا شاید بغضم که مانند تیغ گلویم را می فشارد فروکش شود ......! زیر باران بدون چتر راه میروم ......بدون هدف.بدون امیدی.بی چاره گل های کاغذی باغچه مان همه شان در زیر نگاه سنگین قطرات باران سرخم کردند و خمیده شدند.. آه همیشه باید زیر باران غم هایت را خالی کنی چون باران تنها همدم اشک است و من دلم برای طفلی 5ساله میسوزد که شب ها بالشش از غم خیس میشود و او چقدر دلش میخواهد اسمان دلش آفتابی شود.. او مانند گل های کاغذی باغچه مان هست همانطور که انها طاقت نگاه سنگین قطرات باران را ندارند ان طفل هم در سرزمین تاریکی ها بیگانه هست در همین هنگام باران قطع میشود اما اسمان چشمهایم هم چنان عقده هایش را خالی می کند و من بی هدف به راهم ادامه میدهم می روم تا افق ها ......... و تا خورشید ......

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره اب میشود

چگونه سایه ی سیاه سر کشم

اسیر دست افتاب میشود ...........

پایان

راستشو بگن چیجوری بوووووووووووووود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هووووووووم

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 16:36 توسط farima |
این روزای بد بیاری که همیشه واسه من مثل یه شب تاریک و سرده 

اگه یک روزم بخواد بره از اینجا از همون راهی که رفته بر میگرده 

دیگه هیچ چیزی ازم نمونده دنیا جز همین جونم که مونده کف دستت اینکه چیزی

 نیست فقط ته مونده هاشه

 همینم بگیرش از من ناز شستت 

چرا ابر سیاه بی کسی سایه هاش رو بخت تیره منه؟

چرا جزء دل تنگی و دل واپسی ........... در خونمو کسی نمیزنه ؟ نمیزنه ؟ 




+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 18:42 توسط farima |

اون دختری که وقتی‌ هنوز لاک دستش خشک نشده همزمان به پاشم لاک می‌زنه
 بدون اینکه هیچ کدوم خراب شه، همونیه که ۲ تا پسرو همزمان اداره میکنه
.


زندگي مثل يه پل قديميه! به اين فکر نکن که اگه تنها ازش بگذري ديرتر خراب

 ميشه به اين فکر کن که اگه افتادي يکي باشه که دستتو بگيره

.


مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر

 کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد

.


سیگارش را می گذارد زیر لبش و می گوید :

آتیش داری ؟!

جواب می دهم : توی جیبم که نه

ولی در دلم دارم ... به کارت می آید ؟؟؟

.


هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك

 ريختن تو نميشود

.


دوستی اتفاق است ، جدایی رسم طبیعت ، طبیعت زیباست ، نه به زیبایی

 حقیقت ، حقیقت تلخ است ، نه به تلخی جدایی ، جدایی سخت است نه به

 تلخی تنهایی

.


گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی

بلکه برای اینکه ببینی

برای چه کسانی اهمیت داری...... که این دیوار را بشکنند

.


خدايا ؛ کسي را که قسمت کس ديگريست، سر راهمان قرار نده

تا شبهاي دلتنگيش براي ما باشد و روزهاي خوشش براي ديگری

.

دلم واسه اول دبستان تنگ شده 

که وقتي تنهـــا...

يه گوشه ي حياط مدرسه وايسادي...

... يه نفر مياد و بهت ميگه...

ميـاي با هـم دوســـــت شيـــم...؟ !



+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 22:39 توسط farima |
سلام به همه دوستان

من به بد شانسی معروفم والله جدی میگما مثلا امروز با الناز رفتم کتونی مدرسه خریدم البته الناز انتخاب کرد منم خیلی خیلی خوشم اومد و گرفتیم و دسشم درد نکنه حالا رفتم لباس مدرسم رو از خیاطی بگیرم که گفت 1 ساعت باید وایسی تا اماده شه که النلز گفت : خانوم یعنی چی ما اون همفته وا3 پروو اومدیم شما گفتی برو هفته بد بیا حالا که اینو میگی یعنی چی ما باید تا ساعت 8 شب اینجا وایسیم اینکه نمیشه . زنه: مگه لباس وا3 توئه؟ الناز: نه . زنه: اگه وا3 تو نیست پس حرف نزن . خیلی خیلی خیلی خیلی زنه ادم اشغالی هستااااااااااا 

اون لحظه میخواستم میزو پرت کنم سرش 

حالا بابام 1 ساعت بد رفته لباس رو گرفته دیگه فکر کنین 2تا مغنعه با 1 مانتو با 2 شلوار که حالا یکیشم نداد و ایننا رو یکی بخواد تو 1 ساعت درست کنه دیگه چه شود اوه اوه اوه . منم که میدونستم زنه صد درصد گند زده به لباسا رفتم پوشیدم اوه اوه استینش تنگ بود که وقتی رفته بودم پروو گفته بودم قسمت کمر با استین رو یکم گشاد کن چون من زمستونا یا هر وقت هوا بارون میشه چون سینوس دارم و سینوزید باید یه عالم لباس بپوشم دیدیم انگار پروو رفتن من الکی بودا چون هیچ کاری زنه انجام نداده بود و حتی جیبم نذاشته بود . من وقتی دیدم اینجوریه به کل عالم و ادم فحش میدادم یعنی کل 7جد قبل زنه رو فحش دادم که مامان گفت من فردا لباس رو میبرم وایمیسم جلو چشام درست کنه نمیخواد فردا مدرسه بری دیگه منم منتظر سوژه بودم تا عقدمو خالی کنم شروع کردم به دادو بیداد . بچه ها همه روز اول مدرسه میشینن فک میزنن حال میکنن اما من باید تو خونه بمونم 

الانم مامان داره واسه خاله تعریف میکنه خاله هم کفری شد ههه 

زنه احمق بیشعور کثافت عوضی ..........تو روحش ........تو گورش ....... 

این همه مارو پیچوند 20 روزه هی امروز فردا میکنه عوضی تازه بیچاره بابا رو 30 مین دم در منتظر نگه داشت  

من بخاطر این نمیرم لباس مدرسه رو اماده نمیگیرم (قبلا میگرفتما) چون با اون پارچه ای که درست میکنن پرز میده که منم الرژی دارم 

خب من برم هر کی میخواد نظر بده چرت و پرت نده ها فقط هر چی فحش تو دهنتونه به زنه بدین اینجا بنویسین 

بای دیگه بای

+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 21:4 توسط farima |
ذهنم پـــــــر از تــــــو ، و خــــــالی از دیـــــگران است،

اما کنارم خـــــالی از تو و پــــر از دیــــگران است...



نه بارانی می بارد...

پس بهانه دلم برای این همه سنگینی چیست....!


بعضی وقت ها 

فقط یک روز

چنان تاثیری داره که آدم به زنده بودن تو بقیه سالهای گذشتش شک میکنه

+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 16:54 توسط farima |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 20:48 توسط farima |
امشب تو داری میری و زندگی میره 

تو داری میری و خونه میمیره 

واسه گذشتن از این شب تیره دیره دیره 

امشب قصه تموم میشه غصه میمونه 

کیه که قصه مارو ندونه 

تو بری کی واسم از تو میخونه ..... کی میتونه؟؟؟؟؟

میری سرنوشت اینجوری خواسته برامون منو تنهایی سرد خیابون 

میری و میشکنی بغض من آسون ....... تو چه میدونی؟ 

میری روزای بی کسی میرسن از راه 

واسه یه لحظه هم نمیرن از اینجا

نفس آخرو میکشه دنیا

امشب قصه تموم میشه غصه میمونه 

کیه که قصه مارو ندونه 

تو بری کی واسم از تو میخونه ..... کی میتونه؟؟؟؟؟

امشب تو داری میری و دل خوشی میره 


من کلا نمیدونم چرا بی دلیل با ای اهنگ عرفان سلیمی حال میکنم کلا ریتم اهنگش رو دوس دارم تا اپ بعدی بای

www.bermodachat.com 


بچه هااااااااا یه خواهش دارم !!!

این ادرس بالا رو میبینین؟

من اینجا ادمینم یعنی چند ماهه 

اطفا لطفا بیاین اینجا (چت روم) 

(نیوشا)






+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 17:27 توسط farima |
سلاااااااااااااام خوبین؟؟؟؟؟؟

هههههه من تازه از بیرون اومدم حالا بزارین یه خاطره تعریف کنم کرکر بزنیم :

داداش من (شایان 19) یه دوست داره یه 1 یا 2 سال از خودش بزرگتره و چند سال با هم رفیقن بد من اونو مثل داداش خودم دوست داشتم اما همشه با هم کل کل میکردیم 4 و 5 ابتدایی چون مدرسم نزدیک خونه بود با مریم و مینا و پرنیا پیاده میومدم خونه د اینم جلو در شهرک همش منتظر داداشم بود اون ساعت ها با چند تا پسر دیگه که با هم برن بیرون یا باشگاه بد چون من قدم بلند بود (الان 174) همش به من جلو جمع میگفت خانوم شما چند سالته؟که منم عصبی میشدم میگفتم اقا شما چند قته مفتش شدی؟ هههه که از دعوای ما همه میخندیدن باز یه روز گفت جلو همه خانوم ترم چندی؟با من رفیق میشی؟ منم میگفتم هم ترم خوهرتم و اینکه من با خوشگلا دوست میشم (خودش خوشگل بودا) بد همیجوری ما هر روز دعوا داشتیم یا به هم تیکه مینداختیم تا اینکه الان نزدیک 2 سال هست این رفت سربازی اولین مرخصیش که اومد دیدمش من داشتم تو پیاده رو راه میرفتم از مغازه کادو گرفته بودم که دیدم این اومده مرخصی بد دوباره گفت : هههههه سلاااااااام منم گفتم هه سلام حسن کچل موهات کو هههههه که خورد تو ذوقش ههههه بد تازه بو از چندین وقت امشب دیدمش دیدم اه همه میرن سربازی لاغر میشن این چااااااااااااااق شده بود منم تا دیدمش گفتم ااااااااا چه بزرگ شدی هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

تازه سورپرایز بد سربازیش خیلی خندس بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اومده بود مرخصی که هنوزم انگار تموم نشدم اقا رفته تو ماه رمضون قلیون کشیده گرفتنش اما چون سرباز بود گفتن بد سربازی 70 تا شلاق باید بخوری ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

اینم شد سورپرایز بد سربازیش ههههههه خیلی ذوق کردم 

خلاصه اینم یه سوژه خنده واسه امروز من شد هههه

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 21:33 توسط farima |